تبليغاتX
قیزیل اوزن (زنگانا یئنی باخیش) Qızılözən
گیزلین سؤزلر

زنگان سسی : فعالان حرکت ملی با وجود نداشتن امکانات مالی و یا مدیا با پخش تراکت، حمایت خود را از فعال حقوق بشر سعید متین پور اعلام کردند و خواستار آزادی ایشان شدند .

گروهی از فعالان حرکت ملی آذربایجان در سطح شهر تهران اقدام به پخش و چسباندن تراکت کردند . سعید متین پور که یک فعال مدنی آذربایجان میباشد با حکم قاضی دادگاه انقلاب تهران به هشت سال زندان محکوم شده است ، 20 تیر ماه 88 پس از حضور در دادگاه انقلاب بازداشت شده و جهت سپری کردن دوران محکومیت خود به بند 209 زندان اوین انتقال داده شد اما متاسفانه فعالان حقوق بشر(بجز اداپ و آسمک) و یا شبکه های تلویزیونی که از اروپا و آمریکا پخش میشوند این خبر را و یا حمایت خود را از این فعال اعلام نکردند ،این در حالی ست که اگردرافغانستان یک اتفاق کوچک روی دهد دوربین های این شبکه ها خیلی سریع روی آن تمرکز کرده وبطور گسترده منعکس می کنند.

  اما همین شبکه ها از سعید متین پور که یک فعال حقوق بشر میباشد و به هشت سال حبس محکوم شده و در شرایط نامناسبی در زندان از بیماری قلبی رنج میبرد خبری منعکس نمی کنند .این در حالیست که در تمام انقلابهای تاریخ ایران آذربایجان و فرزندان غیور آن همیشه پیشقدم بودند

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

آرزوی تحصیل به زبان مادری و بازماندن از تحصیل به زبان نامادری؟!

 مهر امسال نیز آغاز شد و شیفتگان تحصیل فوج فوج به سوی مدارس و دانشگاهها روان شدند اما من و دوستانم امسال نمی توانیم سر کلاس درس حاضر شویم، چون همه ما یک آرزوی مشترک داشتیم، و آن هم تحصیل به زبان مادریمان بود، آرزویی که تمام دوران لیسانس برای محقق شدنش تلاش کرده بودیم. برای این آرزو جرمی که مرتکب شده بودیم تاسیس و شرکت در کلاسهای ترکی بود. روسو می گوید: شهروند نیک، شهروندی است که بر پایه اصول اخلاقی استوار به داوری ویژه خود دست به عمل بزند». حال برای کمترین حقوق شهروندی که وظیفه اجرای آن بر عهده دولتمردان است، از تحصیل به زبان نامادری هم محروم شده ایم. آن هم بی هیچ جرم و بهانه ای و بی استناد به هیچ قانونی تن به خاطر سلیقه های لویی شانزدهم می گفت که قانون من هستم و قوانین کشور از سینه من جاری می شود. نمی دانم حال قانونی که ما را رد نموده در سینه چه کسی است؟! آن هم در دوران حکومت جمهوری اسلامی انقلابی که پدرانمان با شعار استقلال آزادی و جمهوری اسلامی در راه تحقق آن مبارزه نمودند و به قانون اساسی آن بالای 98 درصد رای دادند که اصل های 15 و 19 این قانون اساسی همان فعالیتهایی است که من و دوستانم در دانشگاه انجام داده ایم. حال محکوم به به بی سواد ماندن شده ایم؟ کلیه ادیان الهی اسلام مسیحیت و مکاتب ساخت بشر فلسفه روانشناسی و از خودشناسی حرف می زنند و پیروانشان را به خودشناسی دعوت و تشویق می کنند. سقراط معلم بزرگ فلسفه از قبل از میلاد فریاد می زند که خود را بشناس و این پیام را مهمترین پیام فلسفه می داند. اسلام نیز خودشناسی را پیش زمینه خداشناسی می داند و بودا نیز دعوت به خود شناسی درونی را به پیروان خویش تکلیف می کند. من و دوستانم نیز خود را شناختیم و دانستیم که « ترکیم و آذربایجانی» دارای تاریخ و فرهنگ و زبان و تمدنی غنی فرهنگ و تمدنی که اجدادمان از دوران قدیم آن را آفریده اند، موسیقی هنر و ......... و دیگر آفرینشهای آنان اکنون به دستمان رسیده و این را نه ما کشف کرده ایم و نه ادعای دیگری در مورد آنها داریم، بلکه انسانهای دیگر از دانشگاهای کشورهای دارای تمدن به وجود تمدن ترکان باستان از جمله تمدن « آراز» و تمدن « قوری چای» و دیگر تمدنهای اولیه در کنار دریاچه ارومیه اذعان نموده اند. حال سوالات نادرست که آیا خواندن تاریخ و اطلاع از اجداد باستانی و معاصرمان جرم تلقی می شود؟ یا دانستن حقایق مربوط به زندگی انسانیمان؟ آیا یافتن حقیقت جرم است یا ما راه را به بیراهه می رویم؛ اگر این چنین است راه درست را نشانمان دهید. یا اگر حقیقت است و راست می گوییم این راست گفتاریمان به زیان چه کسانی است که اینگونه پریشان می شوند...

آیا این مخالف تفکر و علم و روشنگری نیست؟ در بیشتر کشورهای دموکراتیک اگر کسی امکاناتش را داشته باشد می تواند دهها شبکه تلویزیونی و رادیویی و روزنامه تاسیس کرده و به توسط آنها به تبادل افکار با مردم کشور خویش و دنیا بپردازد. انتشار چند نشریه دانشجویی و چند سمینار علمی یا حضور گسترده دانشجویان آن هم در کشوری که ریس جمهور آن اعلام می کند که آزاد ترین کشور دنیاست، جرم است.

 آیا دانشجویان فرانسه و آمریکا و آلمان و.. در کشور خودشان به خاطر مطرح نمودن تاریخ و فرهنگشان و هم خواستن اجرای قانون اساسی شان از تحصیل محروم می شوند؟ اما نکته مهم این که آرزوی تحصیل به زبان مادریمان کم بود که آرزوی تحصیل به زبان نامادریمان نیز به آن اضافه شد. فارسها به این جور موارد می گویند « قوز بالای قوز» و یا از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید. در ترکی هم مثلی هست « اجاره اوتوماغی بس دگیل، تویوق دا ساخلیر.»

قایناق: وبلاگ یونس زارعیون

 

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

ایران كويري است كه ثروت آذربايجان را مي بلعد

نه خود آباد مي شود و نه آذربايجان را آباد مي كند!

       «ميشل ساراخوف»

رحمتلیک سهند دن بیر  گوزل شعر

  سهند

دیلیمی ، دالیمدان چیخارتسالاردا،

قوی قارداش دردیمی دئییم باری بیل

گونئی دن – قوزئیه ، غربدن – شرقه.

هانسی خالقی گؤردون بیزیم تک ذلیل؟


آردی وار
+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

 

    این روزها انگار همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته اند، از دیوار ها و درختان و خیابان ها بگیر تا انسانها که همراه با آنان خاطرات مشترکی را مرور می کنند. تمامی این خاطرات رنگی میان سیاهی و سپیدی که در خود نهان داشتند بالاخره به شهر پراکنده اند. سپیدی روزهایی که شنیدم سعید مین پور آزاد شده، سپیدی روزهایی که افتخار می کردم که با واسطه، مردی را می شناسم که بدون آنکه او مرا بشناسد، فقط به سبب همنوع و هم خون بودن دوستش می دارم و به آرمان هایش عشق می ورزم.

  یادم هست روزهایی را که پس از آزادیش رنگ این درختان و خیابان ها چگونه بود و دیگر خبری از آن سیاهی روزهای در بند بودنش خبری نبود همه ما خوشحال، به آینده می اندیشیدیم و متین پورانی که خواهند آمد و چه ها خواهند کرد. آن زمان روزها فقط وظیفه داشتند خاطراتی که قرار بود بعد ها رنگ به خود بگیرند تقدیم کنند. زمان پی در پی در گذر بود و داشت نام "سعید"  را از خود، و حتی از زبان من و الناز هم می راند. زمان!

   یادم هست زمانی را که یک sms روان را آشفته ساخت. چه می توانستم بکنم، حکم اجرای 8 سال زندان سعید متین پور صادر شده بود. تنها کاری که می شد کرد این بود که عکس او را در جای جای ستاد انتخاباتی مهدی کروبی قرار دهم و هنگامی که در خیابان هستم عکسی از او و سال هایی که بر او خواهد گذشت به عابران نمایش دهم، شاید برای او، روز ها و چشمان آکنده از انتظار خانواده اش کاری کرده باشم. ولی افسوس که خرد جمعی بر این بود که از ایجاد تشنج پرهیز کنیم و بگذاریم بازداشت شود. و بازهم زمان!

 باز هم روزها گذشتند و گذشتند و اکنون اوین پذیرای سعید متین پور است. افکار پشت به پشت از کنارم می گذرند و باسرعت بر گذشته یورش می برند ولی جز یأس چیزی برایم به ارمغان نمی آورند یاد روزهایی می افتم که می توانستم کاری انجام دهم و ندادم و حالا که کار از کار گذشته پی اشکهای پنهانی، دعای توسل و کار هایی می روم که ثمری برای سهراب که مرده است ندارد، نوش دارو را دوباره در جیب می گذارم باز به کاغذ ها پناه می برم شاید، فقط شاید به توانم از این زمان رخوت انگیز بگریزم. نقل از  http://cheshman-e-asalirang.blogfa.com/

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

 

 

ساوالان سسی: شعبه یک دادگاه تجدید نظر استان گیلان ودود اسدی و حسین رحیمی از فعالین مدنی آذربایجانی در رشت را به ترتیب به یکسال و شش ماه حبس تعلیقی محکوم کرد.
بر اساس حکم صادره از سوی دادگاه تجدید نظر، که به صورت شفاهی به اسدی ابلاغ شده است این فعال مدنی آذربایجانی به اتهام تبلیغ علیه نظام و قومیت گرائی به یکسال حبس محکوم شده که این حکم به مدت پنج سال به حالت تعلق در آمده است. همچنین حسین رحیمی فعال دانشجویی آذربایجان در رشت نیز به شش ماه حبس تعلیقی و ۱۰۰ هزار تومان جریمه محکوم گردید.
جلسه رسیدگی به پرونده این دو فعال آذربایجانی روز سه شنبه ۵ خرداد ۸۸ در شعبه یک دادگاه تجدید نطر استان گیلان به ریاست قاضی امیر ناصری برگزار شده بود و حکم صادره در روز۳ مهر ۸۸ به صورت شفاهی در اجرای احکم دادگستری گیلان به این افراد ایلاغ شده است. مسئولین قضائی از ابلاغ کتبی حکم به این فعالین امتناع می کنند.
پیش از این شعبه یک دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی مصطفوی نیا طی حکمی ودود اسدی و حسین رحیمی از فعالین آذربایجانی در رشت را به ترتیب به تحمل یک سال و شش ماه حبس تعزیری محکوم نموده بود. نامبردگان اوایل مرداد ۱۳۸۷ توسط ماموران امنیتی رشت بازداشت و پس از تحمل بیش از یکماه بازداشت موقت در بازداشتگاه اداره اطلاعات رشت به قید وثیقه از زندان آزاد شده بودند. این فعالین در مدت بازداشت تحت شکنجه جسمی و روحی قرار گرفته و جهت دادن اعترافات دروغین تحت فشار بوده اند.

 

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور

حمید رضا عسگری نژاد

می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین کوتاه تر از آن است که مانع فراموشی سالروز میلادت شود، می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین امروز را به نام تو و فقط تو ثبت خواهند کرد، می دانم و خوب می دانم این دیوارهای کذایی هم اینک تو را در محاصره گرفته اند تا فراموشت شود که چه روزی و در کجای این جهان به نظاره نشستن این دنیای پر از دزدان بی شرف را آغاز کرده ای، اما پیش از همه ی این ها می دانم و خوب هم می دانم که دیوارهایی به این بلندی نتوانسته و نخواهند توانست که استقامت و ایمانت را بگیرند.

نامت سعید است و نام فامیلت متین پور، از تبار انسان، از تبار باران، از تبار تک درختان کوهستان ها، از تبار دریا و از تبار ... .

از تبار انسانی، چون همه ی آنها که می شناسندت به انسانیتت، به صداقت و راستیت، به پاکی و بی آلایشیت، به مهربانی و قلب رئوفت باور دارند.

از تبار بارانی و چون باران پاک و زلالی، چون باران وقتی باریدن آغاز می کنی تمام ناپاکی ها و پلیدی ها را با خودت می بری و به دست باد می دهی تا شاید این دنیا منزه شود از هر آنچه تزویر و ریاست.

از تبار تک درختان کوهستانی و چونان آنان مقاوم، سر سخت، با ایمان و پایداری. آفتاب تیز و بی آبی و زمستان سخت را ترجیح می دهی به ناز و نعمت و هم این هاست که امروز شده ای جزو با شرف ترین انسانهای روی زمین و چونان برخی حاضر نشدی کسی برای شرفت قیمت گذارد.

از تبار دریایی و چون دریا بزرگ و زلالی، چون دریا آرام و بی قراری، چون دریا پاک و منزهی.

سعید، سعید عزیز! مدتهاست می خواهم برایت بنویسم، اما همان روزهای اول که صدای لرزان "عطیه" را پشت خطهای رادیو و تلویزیون شنیدم، پشتم لرزید، جان و دلم لرزید و خجالت کشیدم از خودم، از تو، از عطیه، از پدر و مادرت و از دوستانی که با هم بودیم. خجالت کشیدم از شرف، از ایمان، از صداقت و از راستی و چقدر دلتنگ تو و عطیه ات شدم. نمی دانم روزی که به اوین می بردنت کمرت در چه حالی بود، با معده ی بیمارت چه کرده بودی و با سرگیجه های مدامت چگونه کنار آمدی. اما ایمان دارم که برای ایمان و باورت، تمام تلاشت را به کار بردی تا دشمن خمی کمرت را نبیند، ایمان دارم که با قامتی راست و با ایمانی راسخ قدم در زندانی گذاشتی که امروز مقدس ترین جای این گیتی شده است لعنتی!

سعید، سعید مهربان! یادم هست روزهای نخستی را که با تو آشنا شدم؛ چه دیر بود و اما چه زود توانستی با منشت، گفتار با عملت، کردار نیکویت و سراپا عشق و راستی و صداقتت جذبم کنی. خیال می کردم این فقط منم که سعید را دوست دارم، گذشت روزها و هفته ها و ماه ها گذشت و من تازه فهمیدم نه این خیالی است زهی باطل! چرا که سعید را هر آنکس که می شناسد دوستش می دارد. من دیدم با چشم خودم دیدم که هر کس سخن از سعید آغاز می کند در حیران است از رفتار و کردار این بشر که حتی دشمنش را در اوج می نشاند و ارجش می نهد، تنها به صرف این که مهمان خانه اش است.

اصلن نمی دانم، چگونه صداقت و پاکی و استواری او را با قلم به تصویر کشم. سعید برای من نمادی از ایمان، استقامت، راستی و پاکی است. و من نمی دانم، هیچ نمی دانم، به کدامین گناه ناکرده باید هشت سال از بهترین دوران عمرش را در پشت دیوارهایی به بلندی اوین سپری کند. و من اصلن نمی دانم هشت سال چقدر طولانی است، فقط می دانم هشت سال می شود 96 ماه، می دانم هشت سال می شود 3 هزار و پانصد و چهل روز و می دانم که هشت سال می شود 840 هزار و 960 ساعت. من فقط می دانم که تحمل این همه مدت مختص سعید و سعیدهایی است که برای هدفشان از هر چیزی گذشته اند و شرافتشان را هیچ احدالناسی قادر به خریدش نیست.

حالا سعید پشت آن دیوارهای کذایی بلند نشسته است اما من فقط می خواهم برای سعید جمله ای بنویسم:

سعید جان دوغوم گونو قوتلو اولسون، بونو اینان بیز دنیانین هر یئرینده اولساق سنین آدین داغلار بویویجا سسلیجیک. نقل از http://tomaj.blogfa.com/

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

سه شنبه 7 مهر 1388 ساعت 12:58 PM

   روز آنلاین : همسر سعید متین پور خبر از وخامت حال این روزنامه نگار در زندان داد. متین پور روزنامه نگاری است حدود سه ماه است که در زندان اوین به سر می برد و طبق حکم دادگاه انقلاب باید ۸ سال از عمر خود را در زندان بگذراند.

متین پور در آخرین ملاقات خود در روز گذشته (شنبه) به همسر خود گفته است، هفته گذشته دچار مشکل قلبی شده است و همبندیان وی او را به بهداری زندان برده اند. پزشک بهداری مشکل او را عصبی تشخیص داده است و با تزریق سه آمپول او را به بند منتقل کرده است. داروهایی ویژه اعصاب که این پزشک تجویز کرده است هنوز به دست سعید نرسیده است. علائمی که متین پور درباره آن ها حرف زده است بیش از پیش به نگرانی خانواده سعید افزوده است. او گفته است قلب او تیر کشیده و درد به پشت ریه هایش متقل شده است، رنگش به شدت پریده و دست چپ او نیز درد گرفته که این درد همچنان ادامه دارد. همچنین ریه های متین پور عفونت کرده است که وی به دلیل مشکل معده قادر به مصرف آنتی بیوتیک نیست. این زندانی سیاسی نیاز مبرم به درمان خارج از زندان دارد و خانواده او به شدت نگران حال او هستند.

همسر متین پور در مصاحبه با روز آنلاین: سعید متین پور دچار مشکل قلبی و ریوی شده و وضعیت وی در زندان اوین وخیم است

متین پور پیش از این به مدت ۱۰ ماه در زندان های زنجان و تهران مورد بازجویی قرار گرفته بود. در این مدت خانواده او هیچ اطلاعی از دلیل بازداشت و اتهام او و نیز محل نگهداری وی نداشتند. متین پور در این مدت تحت بازجویی های سختی قرار گرفته بود که آثار فشار آن هنوز با دردهای جسمی مزمن در بدن وی وجود دارد. دردهای گوارشی و استخوان از جمله بیماریهایی است که متین پور پس از آزادی از بازداشت موقت درگیر آنها بوده است.

هوشنگ پوربابایی وکیل متین پور مدت یک ماه است که برای کسب مجوز مرخصی درمان برای این موکل خود تلاش می کند، اما تاکنون نتوانسته است این حکم را بگیرد.

عطیه طاهری به شدت نگران حال همسر دربند خود است و می گوید: "هفته پیش که با سعید تلفنی حرف زدم آن قدر سرفه کرد که نتوانست به صحبت ادامه دهد و گوشی را قطع کرد. امروز هم که به ملاقاتش رفتم مدام دست چپش را می مالید که هر چه می پرسیدم نمی گفت چه اتفاقی افتاده است و در نهایت موضوع هفته گذشته را گفت. او در تماس های تلفنی اش این موضوع را نگفته بود تا ما نگران نشویم ولی حال سعید بدون این اتفاق هم به قدری بد بود که مدام نگران او باشیم".

طاهری ابراز امیدواری کرد وکیل همسرش بتواند طی چند روز آینده مرخصی برای درمان وی از دادگاه بگیرد.

متین پور روزنامه نگار و فعال حقوق اقلیت ترک است که به اتهام ارتباط با بیگانگان و اقدام علیه امنیت ملی بازداشت و محکوم شده است. سند موجود در دست دادگاه برای اثبات اتهام کنفرانسی در ترکیه بوده است که متهمان آن پرونده همه گی تبرئه و یا به احکام تعلیقی محکوم شده اند و این در حالی است که متین پور حتی در آن کنفرانس شرکت نداشت و در آن زمان در ایران به سر می برده است.

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

یکی از دوستانم می گفت: دیروز از یکی از خیابانهای زنگان رد می شدم که تابلویی در مقابل تابلوسازی نظر مرا جلب کرد. تابلویی با زمینه شخصیتهای کارتونی. روی تابلو این عبارت نوشته شده بود: مهد کودک و آمادگی خصوصی گلهای رز، تاسیس 1387 روستای ینگجه.

یئنگیجه روستایی است در حدود 20 کیلومتری زنگان به سمت میانه در منطقه زنگان چایی. این روستا دارای حدود 200 خانوار و 800 ال 1000 نفر جمعیت. هرچقدر فکر کردم که مگر می شود در یک روستا که بچه ها از همان کودکی به کارهای کشاورزی و دامپروری مشغول می شوند، یک مهد کودک سوددهی داشته باشد. آن هم در این وضعیت اقتصادی که چنین کارهایی در شهرهای بزرگ ریسک بزرگی است، چه رسد به یک روستا.

در اینجا این سوال پیش می آید که: علت وجودی از ایجاد مهد کودک چه بوده است؟ تاریخچه ایجاد مهد کودک به غرب برمی­گردد. (منظور اروپا و آمریکا و کشورهای پیشرفته است) در غرب که تحول و رشد اقتصادی با سرعت رو به پیشرفت بود و کشورهای لیبرال و نظام های سرمایه داری با بازار آزاد که در آنها اصل رقابت، کسب سود بیشتر است، افراد برای اینکه بتوانند فارغ از فکر و خیال نگهداری کودکان به کار و حرفه خود بپردازند، و دولت های آنها نیز برای آمادگی بیشتر کودکان برای ورود به جامعه و آغاز آموزش کودکان از سنین اولیه، شروع به ایجاد مهد ها و محل هایی برای نگهداری کودکان نمودند. البته آغاز اینگونه مهدها توسط افراد شخصی صورت گرفت و بیشتر والدین افرادی را برای نگهداری کودکان به خانه می آوردند تا زمانی که آنها سر کار هستند از بچه ها نگهداری کنند. ولی دولت با مطالعه بر روی منافع ایجاد محلهایی ویژه، از ایجاد اینگونه مکانها حمایت کرد و خود نیز پیش قدم شد. مهدها در ازای نبودن پدر و مادران، وظیفه تربیت و نگهداری کودکان را در مقابل دریافت هزینه ای که بسته به ساعات نگهداری و نوع ارائه خدمات به کودکان، از طریق قرارداد خود با والدین دریافت می کردند.

ولی در کشورهایی جهان سوم و بویژه ایران این امر کاملا برعکس بود. در ابتدا برای نشان دادن پیشرفت خود و گرته برداری کورکورانه از غرب به این کار مبادرت ورزیدند. سپس با مطالعه دقیقتر و کاربردی کردن مهد کودکها برای رسیدن به اهدافشان، از این مکان برای پیشبرد اهداف شوم وپلید خود استفاده کردند. در حالی که هنوز هیچ نیازی به مهد کودک در جامعه سنتی ایران وجود نداشت، مهد های زیادی با هزینه دولت برای این اهداف هزینه شده و این گونه مکانها در شهرهای بزرگ و کوچک و بویژه در شهرهای غیر فارس ایجاد شدند و مانند قارچهای بهاری به یکباره در نقاط مختلف شهر و با قیمت بسیار اندک و تبلیغات فراوان نمایان شدند. رژیم منحوس پهلوی که هدف "یک ملت- یک دولت- یک زبان" را دنبال می کرد، از این امر استفاده وافی برد و وقتی دید استفبال چندان از آن نمی شود، تصمیم بر آن گرفت که کودکان غیر فارس را به مناطق فارس زبان انتقال دهد تا بتواند زبان و فرهنگ آنها را از بین ببرد. این رژیم کوردل هرچند که تا حدودی به هدف خود رسید و از طریق عقب نگه داشتن اقتصادی مناطق غیر فارس و بخصوص آزربایجان باعث شد که مردم آزربایجان خود به سوی مناطق فارس نشین روانه شوند ولی نتوانست به همه هدف خود برسد و انقلاب 57 آنها را ناکام گذاشت.

با شروع جریانهای اعتراصی از اوایل سال 56 فضای سیاسی نسبتا بازی بر جامعه حاکم بود، این امر مقداری فضای تنفسی برای ملل غیر فارس را ممکن نمود و با پیروزی انقلاب، با توجه به شعارهای انقلاب، امید به رسیدن به اهداف ملی در بین افراد این ملل در آینده نزدیک قوت گرفت و آنها شروع به مطالعه و صیانت از زبان و فرهنگ خود شدند. ولی در سال 61 این امید ناگهان به یاس تبدیل شد و همه این افراد پیشرو ناگهان بر سر دارها برافراشته شدند. پس از آن سیاستهای شوونیستی رژیم پهلوی اینبار مبدل به لباسی نو به نام اسلام شد و اهداف کثیف شوونیستی فارسگرا این بار اینگونه به دنبال رسیدن به آنها بود. انگار نه انگار که مردم برای چه انقلاب کرده بودند. در این دوره، مهد مکانی شد برای آسیمیله هرچه سریعتر فرزندان بی گناه غیر فارس به بهانه های واهی جدید: آموزش قران و احکام، آموزش سیره پیامبران و امامان و ... . رژیم جمهوری اسلامی اینبار حتی نتوانست مقاومت روستاها را تحمل کند و به جای رسیدگی به وضعیت اقتصادی و معیشتی در ابتدا با گسترش شبکه های مختلف فارسی، شروع به از بین بردن وسیله ارتباطی بین والدین و فرزندان نمود تا از این طریق تاریخچه هویتی نسل آینده را که از طریق والدین به کودکان ارائه می شد، قطع کند. در شهرها و روستاهایی که به این هدف نائل آمد، شروع به دادن امکانات اقتصادی و رفاهی برای آن مناطق نمود. برای مثال می توان به شهرهایی مثل قزوین، قسمتهایی از همدان و امروزه در شهرهایی مثل ابهر اشاره کرد. شهر قزوین را وقتی از زنگان جدا کردند که دیگر اکثریت مردم آن هویت آزربایجانی خود را از دست داده بودند و پس از جدایی قزوین از زنگان بود که امکانات اقتصادی و معیشتی قزوین بهتر شد. امروزه همان برنامه را با مقیاس وسیع تر بر سر ابهر و فردا بر سر خرمدره و زنگان و سایر شهرها خواهند آورد و اگر تلاش نکنیم فردا خیلی دیر خواهد شد. این مسئله آنقدر جدی است که حتی در اکثر روستاهای زنگان نیز با کودکان فارسی صحبت می کنند و کودک زبان پدر و مادر خود را بلد نیست. وقتی در خیابان های زنگان قدم می زنی، با دیدن یک فرد که تورکی صحبت می کند، خوشحال می شوی. انگار که در شهری غریبه و فارس زبان قدم می زنی. نمی توان شهری را مثال زد چون در همه شهرها بیشتر از زنگان افرادی وجود دارند که تورکی صحبت می کنند."از نظر علم روانشناسی بزرگترین مصیبت بشریت وقتی رخ می دهد که کودک زبان والدین خود را نمی داند. فردی که هویت والدین خود را ندارد و هیچ هویت دیگری را نیز جایگزین آن نکرده، دست به هر کاری می زند و این یک فاجعه بشری است".

برگردیم به روستای یئنگیجه. در اینجا یک حساب سرانگشتی با هم داشته باشیم تا ببینیم در یک روستا چقدر هزینه برای ایجاد یک مهد لازم است و درآمد آن چقدر است.

برای ایجاد ساختمانی با 4 اتاق و تزئینات مخصوص آن در این وضعیت اقتصادی حدود 40 میلیون تومان لازم است. (قیمت زمین در یئنگیجه با توجه به نزدیکی اش به شهر، وجود امکاناتی از قبیل گاز، برق، آب، ... و وجود منابع کافی کشاورزی از جمله آب گران است.) لوازم و وسائل بازی برای کودکان 10 میلیون تومان. هزینه خوراک و نگهداری و تعمیرات لازم در هر ماه حدود 1 میلیون تومان. 4 نفر کارمند برای نگهداری از کودکان با حقوق ماهیانه 200 هزار تومان و به علاوه هزینه آب، برق، تلفن، گاز و ... هر ماه 200 هزار تومان.

به نظر شما در یک روستای 200 خانواری چه تعداد کودک زیر 6 سال می تواند وجود داشته باشد و چه تعداد از والدین در یک روستا کودک خود را به مهد می سپارند؟ صاحب آن مهد در ازای نگهدار یک کودک چقدر باید پول بگیرد تا بتواند زیان نداشته باشد؟

با اندکی تامل به راحتی مشخص و عیان است که اگر دولت پشت این ماجرا نباشد یک شخص هیچگاه این ریسک نه، بلکه دیوانگی را قبول نمی کند که در یک روستا مهد کودک ایجاد کند و مبادرت به این کار نمی ورزد.

شاید فردا نیز نوبت روستاهای میانه، اردبیل، تبریز و ... باشد.  

http://zanganli.blogfa.com/post-462.aspx

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

برای بسیاری از ایرانیان که دغدغه و اندیشه ای جز زندگی غریزی در سر ندارند، اوضاع مملکت تنها از این جهت آزار دهنده است که گرانی و تورم روزافزون به حدی است که هرچه قدر هم به تکاپوهای خود بیافزایند باز به اصطلاح تهرانی ها «کم می آورند». در این شرایط وانفسا که خواه ناخواه انسان در حد موجودی که اسیر و معطل نیازهای اولیه است، تحقیر شده و تنزل می یابد، به خصوص حکومت در سالهای اخیر توانسته است با «فکرزدایی» از جامعه، بخش عظیمی از مردم را به یک فرهنگ مصرف گرایی عجیب سوق داده و اسیر خریدها و وامهای رنگارنگ کند و رکود اقتصادی روزافزون از سویی و تقاضاهای مصرف گرایانه ای که هر روز نوع جدیدی از آن متولد می شود، از سوی دیگر، مردم ایران را درگیر مسابقه ای دردناک و بی پایان برای بهره مندی و به دست آوردن پول بیشتری که هر روز از ارزشش کاسته می شود، کرده است و به نظر می رسد این وضعیت تا حدی که حیات و بقای حکومت را به خطر نیندازد، ایده آلترین حالت و وضعیت برای حکومتی است که تنها چیزی که از مردم می خواهد اطاعت است و ناگفته پیداست که در ادبیات استبداد «رعیت هرچه محتاج تر مطیع تر»!

در تاریخ جوامع و ممالک جهان موارد بسیار پیش آمده است که مملکتی دچار معضلات و مشکلات بنیانی اقتصادی شده و حکومت آنها با شجاعت و صداقت تمام ملت خود را در جریان این معضلات قرار داه و از مردم خواسته اند تا برای حل مشکلات اقتصادی کشور با دولت خویش همگام شده و از تقاضاهای مصرفی خود بکاهند و البته خود دولتمردان در این راستا یعنی قناعت پیشگی و فدای خواسته های تجملی شخصی در راه ترقی کشور خویش پیش قدم شده اند و مواردی از این قبیل در تاریخ ممالک شرقی از جمله ژاپن و تورکیه مثال زدنی اند و درستکاری و خدمات صادقانه ی زمامداران این کشورها در مقاطعی حساسی از تاریخ موجب همدلی ملت با زمامداران شده و کشور را در نقاط عطف و سرنوشت ساز تاریخی به سوی نجات و رستگاری آینده ای روشن رانده است. اما آنچه در ایران ویران در جریان است بسیار پیچیده و درک و تحلیل آن به ویژه برای اهل تحقیق و اندیشه ای که از درون جامعه ی ایرن، حقایق پنهان در لایه های غلیظ رازآمیز و پردروغ اظهارات حکومت و روشنفکران را کشف نکرده و نمی کنند، بسیار مشکل است. آنچه در تنها رسانه یعنی رادیو و تلویزیون دولتی و روزنامه های پرتیراژ دارای «مصونیت آهنین» در جریان است، تبلیغ بی امان خبرها و گزارش های پیشرفت و ترقی و قدرتمندی هر روزه ی کشور و آنچه در روزنام های دست به عصایی که خود را منتقد می دانند و علی رغم تعلق به افراد معتمد نظام مانند کروبی، «چو بید بر سر منافع خویش» از بیم توبیخ و توقیف لرزانند، در جریان است، انتقاداتی است که نه از ساختار استبدادی حکومت و ارکان فساد گرفته از پول نفت آن، بلکه از افراد و طیف های تندروی که قدرت اجرایی کوبنده ای به آنان اعطا شده، عرضه می شود و تاکتیک اصلی این روزنامه ها برای کسب مصونیت در قبال انتقادات صوری و تبلیغ رقیق علیه رقیب، تطهیر و تقدیس کلیت نظام  از جمله رهبری است و آنجا که آقای احمدی نژاد از وجود آزادی مطلق در ایران خبر می دهد با احتساب این دو ملاک در واقع ایشان کاملا صحیح می فرمایند!؛ یکی اینکه تعریف ایشان از آزادی همین آزادی انتقادات «جنگ زرگری» است! و دوم اینکه؛ همین «آزادی مطلق»! حق گروههای اندکی است که انسان و شهروند محسوب شده و حق سخن گفتن دارند و مبنا و منشا این حق هم نه حقوق بشری و  شهروندی بلکه حق آب و گل و سهمیه ی نفوذ و قدرتی است که در نظام دارند وگرنه اگر قرار باشد هرکسی بنابر حقوق بشری و شهروندی منتقد بشود، باید دستاوردهای نفتی و غیر نفتی انقلاب بین همه تقسیم شود و این ظلم است در حق آنانی که در راه انقلاب(نه کشور و ملت) زحمت کشیده اند!! پس با این حساب از جمعیت حدود هفتاد میلیون نفر کشور حداکثر چندصد هزار نفر انسان دارای حق شهروندی محسوب می شوند! و این برداشت ابزارگرایانه از مردم و ملت برای ما چندان بیگانه نیست چرا که  بزرگترین پیشگام حکومت تئوکراتیک منهای ملت در تاریخ معاصر ایران، شیخ فضل الله نوری در حملاتش به مشروطه و مشروطه خواهی و آزادی و دموکراسی، این برداشت از مردم و ملت را آشکارا بیان کرده بود که مردم «عوام اضل من انعامند»! و بر عالم و آدم عیان است که اگر قرار باشد حکومت ایران از میان شخصیت های سیاسی دوره ی مشروطه یک شخصیت ایده آل اتنخاب کند، آن شخصیت کسی نخواهد بود جز «آیت الله شهید فضل الله نوری»! و تنها تفاوت اینان با وی در اینست که او این برداشت خود از مردم و ملت را به صراحت بیان می کرد و اکثر مردم آن دوره نیز تا حد زیادی این خفت را به طوع و رغبت می پذیرفند و مشروطیت اولین گامهای ضعیف برای رهایی از این خفت بود که به سبب ضعف های بنیانی و زیرساخت های اجتماعی اش، پایان تراژیکی یافت. اما اینان که می دانند مردم امروز چنین خفتی را آگاهانه نخواهند پذیرفت، هیچگاه چنین صراحت خطرسازی را در گفتار نداشته و همیشه با تملق های تهوع آور، به فریب و تحمیق مردم می پردازند چنانکه آقای احمدی نژاد در جواب سوال خبرنگاری مبنی بر اینکه قدرت اصلی در ایران از آن رهبر است یا رئیس جمهور؟ با زیرکی ماکیاولیستی دور از انتظاری جواب می دهد؛ هیچ کدام! بلکه قدرت اصلی در نظام ما از آن مردم است!!

شاید بسیاری از محققین و مفسرین دور از ایران که معنای واقعی سکوت مردم ایران را درک نمی کنند، این جواب را بپذیرند اما ما که تا دیروز شهروندان جامعه ی ایران بودیم به خوبی می دانیم که در جامعه ی ایران، مردم تکلیف و حقی فراتر از اطاعت و تقدیر و تقدیس دائم از  حکومت ندارند و حداکثر اعتراضی که می توانند داشته باشند سکوت است و سکوت! و البته استراتژی نظام برای ساکت نگه داشتن مردم، در حال تغییر است. تغییر از زور و ارعاب عریان به تلاش بی وقفه برای تربیت مردمی مطیع و دست آموز با انواع و اقسام تاکتیک ها. از تبلیغات بی امان تنها رسانه(رادیو و تلویزیون دولتی) و مطبوعات هماهنگی که به مانند ارکستر بسیار منظم، آهنگی گوشنواز و فریبنده و خلسه آور را می نوازند گرفته تا دفاتر بسیج در مدارس راهنمایی و تبلیغ و تلقین بی امان فرهنگ اطاعت خدا- امام- ولی فقیه از بلندگوی کارناوالهای عزاداری گرفته تا مدارس ابتدایی! - نکته ی معترضه ی جالبی که اینجا نمی توانم از ذکر آن درگذرم، حذف قرآن و پیامبر یعنی مبانی اصلی اسلام از این زنجیره ی به ظاهر متکی به پیامبر و قرآن است!! که نکته ای بس اساسی است!-.

در این میان شهروندان به خصوص آنانی که از فاکتورهای حفاظتی و حمایتی از قبیل سرمایه و حامی دولتی برخوردار نیستند و به ویژه در مناطق تحت ستم مضاعف از جمله آذربایجان، ناگزیر به گذشتن از صافی های منظم و گسترده اند، از انتخاب نام و عنوان برای مغازه ه ی خواروبار فروشی گرفته تا مصاحبه ی گزینش آزمون دکترای دانشگاهها! و کوچکترین اشغال و ایرادی در عناوین و سوابق مساوی است با محروم شدن از حق شهروندی، از حق همگانی کسب و کار گرفته تا آزادی اندیشه و در چنین شرایطی که شبکه ی تارعنکبوتی استخبارات و کنترل وتفتیش به حدی است که استاد از دانشجو در بیم راپورت است، همه ی آنچه که حیات انسانی را با حیات نباتی و حیوانی متفاوت می کند، فدای ناگزیری به تامین معاش می شود و همه ی آنانی که هنوز معتقد به تفاوت انسان با گیاه و حیوانند، ناگزیر به سکوت می شوند و در موارد بسیاری ناخواسته و ناخودآگاه، به مکانیزمهای روانی خود فریبی و توجیه روی می آورند مانند ژست غیر سیاسی اکثر اساتید دانشگاه که شدیدا تحت کنترل و در معرض تهدید روانی دائم اند، با این توجیه که حوزه ی علم به کلی از حوزه ی سیاست جداست! غافل از اینکه در شرایطی که در دانشگاهها علوم غیرپوزیتیو(انسانی) به سبب ناسازگاری با ایدئولوژی قرون وسطایی حکومت به کلی تعطیل اند و  حتی علوم کاملا پوزیتیو مانند شیمی و فیزیک هم کاملا تحت سیطره ی ایدئولوژی حکومت اند، سیاسی ترین شرایط ممکن است و اولین گام برای سیاست زدایی از دانشگاه نه سکوت از بیم قطع حقوق و بیکاری با بهانه و ژست دروغین و توخالی پرستیژ علمی بلکه تلاش برای رهایی علم و دانشگاه از چنگال ایدئولوژی سلطه جو و خفقان آور حکومت است! و  اما گویی برای مردم ایران در هر شغل و پیشه و مقامی چاره ای جز سکوت نیست و البته وسوسه ی درآمد و رفاه در صورت ستایش و تملق و خدمت بیشتر، بسیاری از مردم به ویژه کارمندان و کارگران دولت را به اطاعت ذلیلانه و خفت آمیزی واداشته است و در واقع در مقایسه با این گروه پرشمار که به راحتی به گزینه ی «بدتر» به خاطر منفعت شخصی روی آورده اند، گروه اول گزینه ی «بد» را گزیده اند که همانا سازگاری ظاهری و سکوت است و البته تن دادن به «بد» در شرایطی که انسان برای حفظ حداقل حیات جانوری خویش، ناگزیر به انتخاب یکی از میان «بد» و «بدتر» است، منطقی است ولی به هیچ روی اخلاقی نبوده و نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت و به قول هانا آرنت؛ با انتخاب «بد»های پشت سر هم، عاقبت ناگزیر به گردن نهادن به «بدتر» هم خواهیم شد! و اینجاست که نجات جامعه نیاز به «شجاعت اخلاقی» و فداکاری دارد و فداکاری هم انگیزه ای بسیار قوی می خواهد. انگیزه ای که انسان را قادر به انتخاب آزادانه ی رنج و محرومیت اقتصادی به قیمت شرافت اخلاقی می کند. و واقعیت رنج آور این است که آنچه می تواند چنین انگیزه ی فرامادی را در انسان بیافریند، باورهای اخلاقی بلند دامن ذهنی است که به هیچ وجه با منافع مادی شخصی انسان منهای جامعه ای که در آن زندگی می کند سازگار نیست. باور به انسانی فراتر از نیاز و غریزه از جمله دانایی و آزادی، بر اساس  تعهد و ایمان اخلاقی. البته این دریافت و برداشت از انسان شدیدا اومانیستی و رسیدن به این درجه از ایده ی مقاومت در برابر استبداد و از خود بیگانگی ای که حکومت استبدادی بر جامعه و انسان تحمیل می کند، بسیار ایده آلیستی و فردگرایانه است و در جوامع شرقی به ویژه جامعه ی ایران که شهروندان آن هم از نظر ذهنی در این حد نیستند و هم در حالت طبیعی خود اجتماعی تر از آنند که در ظاهر به نظر می رسد، راهکارهای پراگماتیستی برای حرکتی جمعی کارآمدتر خواهد بود و «ملت باوری» راستین و تقویت آن از مهمترین این راهکارهاست. و این باور نقطه ی آغازی است که اگر خود به یک دستگاه ایدئولوژی متصلب بر اساس نژاد و قوم تبدیل نشده و به استبدادی جدید منجر نشود، اولین گام رهایی انسان جامعه ی ایران تواند بود. و این باور در جغرافیایی گسترده در ایران با محوریت آذربایجان در حال شکل گیری است . باوری که برخلاف ملی گرایی بی بنیانی که بر اساس نژاد دروغین آریایی و قومیت  و زبان فارسی و باستانگرایی ارتجاعی در ایران شکل گرفته و بدترین نوع استبداد و انسان ستیزی را برای ایرانیان به ارمغان آورد، نه به نژاد و گذشته های دروغین بلکه به مجموعه ای از انسانهای دارای هویت و سرنوشت مشترک و حیات امروزین آنها متکی است و تا حد زیادی می تواند انگیزه ی لازم فوق الذکر جهت تلاش برای  رهایی را به شهروندان بدهد.

+     یازانلار زنگان اوغلو  | 

ج. بایات بیلی: تلویزیون دولتی ایران موسوم به IRIB که از تهران پخش می شود، قبل از آن که مروج اخلاق و مدنیت دینی باشد؛( چیزی که قاعدتا باید دغدغه طبیعی جمهوری اسلامی باشد) امروزه به پایگاهی تمام عیار، برای ترویج زبان فارسی و باورهای کویرنشینان ایران تبدیل شده است. وقتی می گوییم  IRIB مروج زبان فارسی است، یعنی اینکه این رسانه به مثابه یک قشون فاتح عمل می کند و در این میان نه به نصیحت مشفقان و نه به تهدید مظلومان، توجهی نمی کند.

راستی اگر IRIB یک شبکه ملی است؛ چرا فقط زبان و فرهنگ یک قوم برگزیده را ترویج می کند. چرا نشانی از سایر اقوام و ملل در آن دیده نمی شود. آیا نابغه ها معتقدند که ملت فارس بسان قوم یهود، قوم برگزیده نجد ایرانند. اگر نه چنین است چرا طاقت ندارند زبان ترکی را در کنار زبان فارسی ببینند. در حالی که ما افتخار می کنیم، نظامی و شهریار به زبان فارسی هم شعر گفته اند؛ این حق را هم داریم از نوابغ محترم بپرسیم؛ چرا شاعران شما ترکی یاد نمی گیرند تا شعر ترکی هم بگویند؟؟ حالا یاد نمی گیرید، لااقل بگذارید ما خودمان زبان و ادبیات خود را پاس بداریم. 

 IRIB طوری عمل می کند که گویی فقط برای اصفهان و سمنان و دماوند پخش می شود. گویی هیچ فرهنگ و زبان و سلیقه ای دیگرگون، در حیات آدمهای این سرزمین وجود خارجی ندارد. IRIB با تمام وجود به فارسی سازی ملل ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن و حتی اقوامی مثل لرها و گیلکها و طبری ها و تاتها اقدام می کند. شما اگر 24 ساعت به کانالهای IRIB توجه کنید، شاهد ولع و حرصی شدید خواهید بود که سعی دارد در عرض چند ماه، پروسه فارسی سازی را که از دوران رضا خان شروع شده، به پایان برساند. البته برای یک انسان اخلاقی که پایبند و معتقد به حقوق انسانی جوامع است، این رفتار نشان دهنده یک انسداد و انحصار فکری و زبانی است که با هیچ کدام از موازین مدرن انسان متمدن سازگار نیست.

 این از عجایب روزگار است که ما از یک «رسانه و مدیا» فقط یک نوع تفکر و تحلیل و اخبار سیاسی، اجتماعی و.... دریافت کنیم، آن هم به یک زبان محدود که به هیچ وجه در بیرون از مرزها کسی چیزی از آن نمی داند. اصولا، سازمانی که اسم رسانه را یدک می کشد، نمی تواند انحصاری باشد. چنین تشکیلاتی اگر تک زبانه و تک فکری شد، نه تنها دیگر رسانه نیست، بلکه بلند گویی است برای تبلیغ حاکمان و قدرتمندان.

نابغه هایی که البته بر پول نفت و مالیات شهروندان تکیه کرده اند، امروزه به این نتیجه وحشیانه رسیده اند که با ایجاد تصلب و انسداد در ادبیات، اندیشه و زبان، می توان پروسه فارسی سازی را در حداقل زمان نهایی کرد. در چنین رویکرد عملگرایانه ای، نه انسانیت، نه دیانت و نه حقوق بشر، هیچ کدام جایی ندارند.

جالب است نابغه های رسانه ای، در تهران برای هر امر دگراندیشانه ای فکر مقابله ای در آستین دارند؛ اما برای مقابله با شبکه های فارسی لس آنجلسی که خود آنها را فاسد می خوانند، هیچ اقدامی نمی کنند. به نظر می رسد این نوابغ می دانند، اگر چه آن شبکه ها معلومات دینی به مردم نمی دهند، اما حداقل زبان فارسی را در ذهن منتقدین حکومت، زنده نگه می دارند و این دستاورد کمی نیست.

IRIB کاری کرده است که نه تنها اخبار و برنامه های کودک و سریالهای آن به مروجین فارسی تبدیل شده است، بلکه آگهی های تجاری، مرثیه ها، اعلام وضع هوا و اوقات شرعی و همچنین فیلمهای هالیوودی هم در راستای یکسان سازی زبانی و آسیمیلاسیون زبانهای غیر فارسی خصوصا ترکی مسلح شده اند.

در هفته گذشته BBC هم با تاسیس شبکه فارسی، به جمع شبکه های همرنگ IRIB و شبکه های لس آنجلسی فارسی زبان پیوست؛ تا بمباران رسانه ای ذهن ایرانیان، کاملتر و جامعتر شود.

اگر چه در دوران انقلاب، نقشBBC در رساندن پیام و صدای انقلاب و رهبران اسلامی ایران در دوره محمدرضا شاه بر هیچ کس پوشیده نیست اما این BBC همان شبکه ایست که زبان ملل ایران را به رسمیت نمی شناسد. BBC همان شبکه ایست که فقط زبان حکومتی فارسی را به رسمیت می شناسد. BBC همان شبکه ایست که وقتی ترکان در تهران، تبریز، ارومیه، اردبیل، زنجان، قزوین و.... که به خاطر توهین و اهانت روزنامه دولتی ایران به ترکان دست به تظاهرات و اعتراضات خیابانی زدند؛ آنها را ندید. البته این خبر و رویداد تاریخی را IRIB و CNN هم ندیده بودند. روشنفکران و رسانه های تهران هم ندیده بودند. اصولا ندیدن بعضی از حقیقتها، مخرج مشترک تمامی فرزندان BBC است. اینها هنوز هم نمی بینند که چگونه فرزندان معصوم ترکان در ایران در مقابل چشمان بیچاره والدین خود، مسخ و آسیمیله می شوند و تبدیل به کودکانی بی ریشه و بی هویت می شوند که هیچ شباهتی به والدین خود،  ندارند. هیهات منا الذله.

آیا به راستی شمس الواعظین هم نمی بیند؟!

ستارخانلی: یکی از دوستان پیامی به من پیامی فرستاد که روزنامه اعتماد ( 29/ 10 / 87) که از آن یک آذربایجانیست، از قول آقای ماشاء الله شمس الواعظین نوشته است که جمعیت فارس زبان جهان، 170 میلیون نفر می باشد. آقای شمس الواعظین کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان، جمهوری آذربایجان و.. را دارنده چنین جمعیتی دانسته است. قضیه ای بسیار شیرین و شنیدنی بود. من شمس الواعظین را روشنفکر و اهل رسانه می دانم؛ ولی واقعا دچار حیرت و سرگردانی شدم که چگونه ممکن است وی دچار چنین توهم یا اشتباهی شده باشد. یعنی واقعا آقای شمس الواعظین نمی داند که تمام ایران، افغانستان، و تاجیکستان فارس نیست؟! مطرح کردن زبان فارسی در جمهوری آذربایجان هم جز از بلاهت صاحب سخن، نمی تواند مطلب دیگری را بیان کند. اگر در خوشبینانه ترین حالت30 میلیون از جمعیت 80 میلیونی ایران را فارس در نظر بگیریم و با 10 میلیون تاجیک افغانستان و 5/1 میلیون تاجیکستان جمع بزنیم می شود؛ 5/41 میلیون. برای من معلوم نشد که آقای شمس الواعظین روشنفکر، آمار 170 میلیونی را از کجا آورده اند؟

آیا او هنوز کشور خود را نمی شناسد؟ یا می شناسد و بلوف می زند و دیگران را احمق حساب می کند؟ در صورت صحت گزینه اول او جاهل و در صورت صحت گزینه دوم خائن است.

آقای شمس الواعظین!

از شما بعید است که دچار چنین توهماتی بشوید. حتی صد در صد جمعیت این 3 کشور هم، 170 میلیون نمی شود. راستی چرا چنین دروغ بزرگی در یک رسانه به شما نسبت داده می شود؟ آیا این مساله چراغ سبز به رسانه های خارجی است که  بله، ما 170 میلیون فارس داریم! آیا می خواهید با این آمار جعلی،BBC  را در گشایش شبکه فارسی دلگرم تر کنید؟ البته به نظر من شما از این گونه خامکاریها ی ساده اندیشانه، مبرا هستید؛ اما باید مواظب باشید که ملل ایران به سخنان افرادی مثل شما حساس اند. حساب شده تر سخن بگویید تا از حرفهای عجولانه تان، فضای رسانه ای که شما عمری در راه آن دچار زحمت شده اید؛ آلوده به دروغ و دغل نشود.

آقای شمس الواعظین،

 از روشنفکران رسانه ای چون شما، انتظار می رود؛ وقتی از نبود آزادی رسانه ای و آزادی سیاسی سخن می گویید؛ از فقدان آزادی زبانی و از خطر اضمحلال زبان مادری سایر ملل ایران هم سخن بگویید. مبادا گول سخنان به ظاهر موجه سیاستمداران حرفه ای را بخورید که مثلا امنیت ملی به خطر می افتد!!.

 شمس عزیز!

شما و امثال شما بهتر می دانید که جریان فارسی سازی با قدرت تمام و به قیمت حذف و مسخ زبان ترکی و سایر زبانهای محروم از آموزش و پرورش و تلویزیون، به شدت اعمال می شود. با هزار تاسف باید بگویم؛ بسیاری از آدمها، قند در دلشان آب می شود که، به به زبان شیرین فارسی چه قدر جالب و سریع ترویج و توسعه پیدا می کند!

راستی وقتی، جوانان آذربایجانی را با اتهامات جعلی، و در حقیقت به جرم دوستی زبان مادری، زندانی و شکنجه می کنند؛ شما چقدر در پیش وجدان خودتان آسوده خاطر هستید؟؟.

آقای شمس! برای ما مرگ زبانی هر کودک ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن و... به مثابه مرگ کودکان گرسنه آفریقایی، فلسطینی و سودانی، تلخ و کشنده است. مرگها به یک شکل نیستند؛ مرگها هم مثل خود طبیعت متکثرند. به نظر من، ای کاش مرگ کودکان غیر فارس ایرانی با بمبهای آتشین رقم می خورد تا لااقل جهانیان مرگشان را می دیدند. کجاست آن چشمی که مرگ زبانی و دسته جمعی کودکان این سرزمین را در سکوت مرگبار روشنفکران، رسانه ها، نویسندگان و در قهقهه مرموز سیاستمداران ریاست طلب و قدرتمندان انحصار طلب، به تماشا بنشیند و صدای وجدان خود را بر سر سیاستمداران و نویسندگان توسعه طلب، بلند کند که آذربایجانی هم برای خودش فرهنگ و ادبیات دارد. باید یکی بلند شود و به اینها بگوید، شما اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید و اعدام فرهنگی و زبانی کودکان غیر فارس را متوقف کنید.

 ما مخالف هیچ زبانی نیستیم. ما مخالف اعدام رسانه ای و آموزشی  زبان مادری خود هستیم. ما با زبان اجنه با شما حرف نمی زنیم؛ بلکه با زبان خودتان، سخن می گوییم که ما زبان مادری  و ترکی خودمان را در مدارس و رسانه ها می خواهیم. مفهوم است!؟؟ هیهات منا الذله.

 

 

+     یازانلار زنگان اوغلو  |